اما سؤال مهمتر این است که چرا بعضی آدمها حتی بعد از هزار بار فکر کردن، باز هم معنا پیدا نمیکنند؟
گاهی وقتی مراجع حرف میزند، احساس میکنم دیگر فقط داستان وروایتش را نمیشنوم. انگار دارم میبینم خود مغز جلو رومنشسته و دایم یه سوال را تکرار میکند: «پس چرا این اتفاق افتاد؟» نه یک بار… صد بار… و با شکلهای مختلف اینجاست که مشاهدههای بالینی ما چیز دیگری نشان میدهد. مشکل در حال حاضر کمبود فکر نیست اتفاقا برعکس… ذهن آنقدر فعال است که اصلا اجازه نمیدهد بدن تجربه را کامل انجامدهد و پروندش را ببندد.و گاهی به تمام معنا اینجا قدرت واقعی مغز را به خوبی در جلسات حس میکنم.
وقتی بدن آرامآرام از حالت دفاع بیرون میآید، همان مغزی که سالها هزار دلیل میآورد، ناگهان دیگر نیازی به آن همه توضیح ندارد.و همون آدم یکدفعه سوالش عوض میشه و اینبار میگوید«حالا میفهمم چرا اینقدر خسته بودم!» انگار بعد از اینکه بدن بالاخره نفس راحت میکشد و تنظیم می شود، معنا خودبهخود قابل بوجود میاید.
یادداشتی از اتاق درمان بارها دیدهام که وقتی مراجع هنوز دنبال جواب “چرا؟” میگردد، بدنش با زبان دیگری حرف میزند؛ از فشاری در گلو، از سنگینی سینه یا از پاهایی که آماده رفتن نیستند. بنظر میرسد گاهی پاسخ سوالات، اول در بدن پیدا میشود و بعد ذهن میتواند آن را بفهمد.
اگر این مطلب با شما همراه شد، شاید وقتش باشد یک قدم بیشتر برداریم.
شروع مشاوره






