یکی از جذابترین لحظههای درمان برای من، آن زمانی نیست که مراجع بینش عمیقی پیدا میکند
اتفاقا برعکس. ...وقتیه که ناگهان، وسط حرفهاش، جملهای میگوید که خودشم انتظارش را نداشته.
همان لحظههایی که اگر در حال نوشتن باشم، ناخودآگاه سرم را بالا میآورم و با خودم میگویم:
«صبر کن… این جمله مهم بود.»
نه برا اینکه فکرش عوض شده.
نه چون مشکلش حل شده.
بلکه چون بدنش، قبل از ذهنش، انگار مسیر تازهای را تجربه کرده است
در سالهای اول درمانگری، بارها سعی میکردم تغییر را در «افکار»مراجع پیدا کنم...در باورها..در بینش...یا حتی در شدت هیجان. اما حتی گاهی حس میکردماینیهتغییر عمیق نیست بیشتر شبیهکاهش علائم هست ونه تغییر عمیق
به مرور متوجه شدم بعضی از عمیقترین تغییرها، جای دیگری خودشان را نشان میدهند.
بدن.
این بدین معنا نیست که بدن همیشه حقیقت مطلق را میگوید.
بلکه به این معنا که گاهی بدن زودتر از ذهن، سازمان جدیدی پیدا میکند.
(Regulation before explanation)
به چندتا از مشاهدات در اتاق درماننگاه کنین: مشاهده اول
یکی از مراجعانم، بعد از ماهها مصرف دوز بالای داروی ضدافسردگی، در یکی از جلسات با تعجب گفت:
«نمیدونم چرا… ولی یه روز دیدم دارم میرقصم.اونمبرای منی که دوزهای بالای قرص افسردگی مصرف میکردم و رقصیدن برای من آرزوشدهبود»
وقتی این جمله را شنیدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، رقص نبود.این بود که او اصلا درباره بهتر شدن حرف نمیزد.فقط داشت چیزی را مشاهده میکرد
در واقع نه تحلیل کرد...نه توضیح داد....نه گفت حالم خوب شده.
فقط این مشاهده را گفت.
اگر آن روز عجله میکردم و دنبال تفسیر میرفتم، شاید این جمله را از دست میدادم.
اما آن جمله، یک Observation بود.
مشاهده دوم
مراجع دیگری گفت:
«مشکلاتم هنوز هست… اما خودکشی دیگه اولین گزینه روی میز نیست.»
شرایط زندگی تغییر زیادی نکرده بود.
اما رابطه بدن و ذهن با آن شرایط، تغییر کرده بود.
جالبه هربار مراجع با چشمان اشکآلود میومد من خودمرا آماده کرده بودم برای استراتژی های افکار خودکشی....
اما این جمله بازم از زبان مراجع تکرار میشد«نه..این افکار نیست». تصور کنید ده تا صحنه شبیه به هم مراجع ناراحت باشه اشک بریزه، از مشکلات بگه اما هیچ کدام در اصل شبیه هم نباشند. و شاید بهترین جمله در وصف چنین موقعیتهایی اینه که بگیم گاهی درمان، حذف درد نیست.تغییر جایگاه درد است.
مشاهده سوم
مراجع دیگری گفت:
«میخوام از این به بعد بیشتر به خودم توجه کنم.»
این جمله ساده به نظر میرسد.
اما برای مراجعی که تمام زندگی و حال خوبش وابسته به دیگران بود برای من فقط یک تصمیم نبود.
نشانه تغییر Pattern بود.
الگوی توجه، آرامآرام از بیرون به «درون خودش» منتقل شده بود. جملات شبیه اینکه«چرا پارتنرم با من این رفتار را داره؟» «چی براش کم گذاشتم؟» «واقعا کارش درسته؟»..«میخوام کاری کنموقتیاز من فاصلهگرفتآرزوی منوداشته باشه...» رسیده بود به «من دیگه نمیتونم همشنگراناون باشم..» «من باید از اینبه بعد بیشتر به خودم توجه کنم..»
پس درمان را از کجا دنبال کنیم؟
شاید مهمترین سؤال این نباشد که:
«مراجع چه احساسی دارد؟»
بلکه این باشد که:
«چه چیزی در بدن و الگوی حضور او در بدن، نسبت به قبل متفاوت شده است؟»
وقتی درمانگر به جای شکار، و فقط دیدن هیجانهای لحظهای، شروع به دیدن Pattern میکند، فرضیههایش هم دقیقتر میشوند.
و شاید…
اگر دنبال تغییر در درمانهستیم، خیلی قبل تر از اینکه در کلمات اتفاق افتادهباشند، تغییرات اساسی احتمالا در بدن شروع شده اند.
بنابراین:
شاید ما سالها دنبال تغییر فکرها بگردیم…
در حالی که بدن، مدتها قبل، خبرش را داده است.
یک رقص.
یک مکث.
یک خواب راحتتر.
یا جملهای که قبلا هرگز گفته نمیشد.
گاهی درمان، درست از همانجا شروع شده…
و ما فقط دیر متوجهش شدهایم.
برای همین هنوز هم، قبل از اینکه دنبال تفسیر باشم، سعی میکنم اول فقط مشاهده کنم.
See before you explain.
اول دیدن.
بعد توضیح دادن.
منابع:
Gendlin, E. T. (1981).
Focusing.
Porges, S. W. (2011).
The Polyvagal Theory.
van der Kolk, B. (2014).
The Body Keeps the Score.
اگر این مطلب با شما همراه شد، شاید وقتش باشد یک قدم بیشتر برداریم.
شروع مشاوره






