چند جلسه قبل…
مراجع برای اولین بار گفت:
« حق دارم بعنوان یه دختر درخواست های خودم را داشته باشم.لازم نیست بخاطر بیماری بپذیرم که هرروز ساندویچ در یه منطقه پایین شهر گاز بزنم»
این جمله منو خوشحال کرد
برای من، این فقط یک جمله نبود؛ نشانهی تغییر در سازمان تجربه ی او بود. کسی که تا چند ماه قبل حتی برای خواستن هم احساس حق نداشت.بعد از آن انتظار داشتم هر جلسه تغییرهای عجیب ببینم.
اما برعکس شد. جلسهها به آرامی پیش میرفتند بدن دیگر چیز جدیدی نشان نمیداد.
فقط همان تغییرهای قبلی را دوباره و دوباره امتحان میکرد
.بعنوان مثال در جلسات بعدی اشاره کرد «بهش من درخواست دسته گل مردم تو برا من یه شاخه میخری». اینجا بود که فهمیدم…
شاید درمان همیشه اضافه کردن چیز جدید نیست.
گاهی درمان… فرصت دادن به سیستم عصبی است تا بالاخره باور کند:
«این بار واقعاً امن است.» چیزی که میدیدم، یک باور جدید نبود؛ بلکه باوری بود که آرامآرام در بافت سیستم عصبی جا میافتاد او دوباره وارد رابطه شد. مرزش را حفظ کرد، بیماری را تجربه مییکرد، خانواده دوباره فشار آوردند، خواستگار آمد، دوباره احساس شرم فعال شد.
اما این بار…در موردش صحبت میکرد ولی هیچکدام او را به نقطهی اول برنگرداند.حتی گفت: تا میام خیلی ناراحت باشم این جمله یادم میاد«این نیز بگزرد».
Core Shift زمانججی واقعی میشود که در بحران بعدی هم باقی بماند.
نه وقتی فقط داخل اتاق درمان حس خوبی داریم. ما معمولاً فکر میکنیم تغییر یعنی احساس جدید.
اما در بدن… گاهی تغییر یعنی همان موقعیت قدیمی اتفاق بیفتد، شرایط بحرانی ایجاد شود سیستم عصبی بتواند وزن تجربه را تحمل کند، بدون اینکه دوباره به پاسخ قدیمی برگردد
به جملات مراجع در مدتی کوتاهی از جلسات دقت کنین:
در شروع بیماری بیماری = «من کثیفم.»
حالا: بیماری = «این اتفاق افتاده، ولی افتاده دیگه و من نمیدونستم. این نیز بگزرد.»
قبلاً: خواستگار = وحشت.
حالا: «نه» گفتن حتی بررسی کردن این موقعیت»
قبلاً: تنهایی، فشار خانواده و بیماری = فروپاشی.
حالا: «سخته… ولی میگذره.»
قبلاً: رابطه = چسبیدن.
حالا: «قلبم ارزش داره.»
✨شاید درمان واقعی زمانی شروع میشود که دیگر اتفاق خارقالعادهای نمیافتد؛ چون سیستم عصبی دیگر مجبور نیست برای زنده ماندن، هر روز معجزه کند.
یادداشت های از اتاق درمان
این جلسات با این جملات مراجع پیش میره«حس میکنم میخوامتنها باشماما نه مثل گذشته که از بدحالی زیاد باشه. برای اینکه نیاز به استراحت داشتم.قبلا با مادرم در همچین مواقعی دعوا راه میانداحتم، اما الان براحتی به مادرم گفتم کار دارمنیاز دارمتنها باشم»
اگر این مطلب با شما همراه شد، شاید وقتش باشد یک قدم بیشتر برداریم.
شروع مشاوره






